رضا قلى خان ( هدايت )
30
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بود و همچنين شبّو و شباز كه در اصل شببو و شبباز بود و مثال ادغام حروفى كه باهم قرب مخرج دارند چون شپرّه كه در اصل شبپره و همچنين بتركه در اصل بدتر بود بتر مخفف نيز كويند و زوتر كه در اصل زودتر بود و آوند كه در اصل آبوند بوده ظرف آب و بعد از آن در مطلق ظرف مستعمل شد كفتار [ در اصل لغت فرس حرف مشدّد در يك كلمه نيامده ] در اصل لغت فرس حرف مشدّد در يك كلمه نيامده و آنچه در اشعار قدما يافته شده از ضرورت شعر است و فرخ در اصل فررخ بوده پس دو كلمه باشد و كليه بودن اين نيز محتاج تتبّعست كفتار [ لغت عربى كه در آخر او تاء تانيث باشد ] لغت عربى كه در آخر او تاء تانيث باشد و در املاى عربى به صورت ها نويسند در فارسى تاء دراز باشد چون دولت و سعادت و رفعت و شوكت كفتار [ چون ان شاء اللّه تعالى و علىحده در عبارت عربى نويسند منفصل بايد نوشت ] چون ان شاء اللّه تعالى و علىحده در عبارت عربى نويسند منفصل بايد نوشت و در عبارت پارسى متصّل سبب آنكه در پارسى يك كلمه دانند و قواعد عربى منظور ندارند كفتار [ كلمه كه نون و باء موّحده در آن پهلوى هم واقع شده در فارسى بميم مشدّد بدل كنند و كاهى ] كلمه كه نون و باء موّحده در آن پهلوى هم واقع شده در فارسى بميم مشدّد بدل كنند و كاهى تخفيف نيز دهند چون كنبلى و كملّى و خنيب ؟ ؟ ؟ و خمّ و خنبره و خمره و دنبل و دمّل ؟ ؟ ؟ و انبلى و امّلى و دنب و دمّ و سنب و سم و كنب و كمّ و آن شهريست مشهور در عراق كه معربش قم است و بدان مشهور شده كفتار [ چون اشارت به انسان كنند او كويند چون به غير او آن ] چون اشارت به انسان كنند او كويند چون به غير او آن و چون كلمه دريابر بر لفظ او و وى درآورند به غير انسان نيز راجع سازند ليكن جز در نظم نيامده و ذى روح را بالف و نون جمع كنند چون مردمان و اسبان و غير ذى روح را بها و الف چون زرها و كوهرها و كاهى برعكس آن نيز كويند اما در غير ذى روحهاى بيان فتحه را حذف كنند چون جامها و نامها و هاى ملفوظه به حال كذارند چون كرهها و زرهها و در ذى روح بكاف عجمى بدل كرده بالف و نون جمع كنند چون فسردكان و بندكان و اعضاى ذى روح را بها و الف جمع كنند چون دستها و پايها و از سر و كردن اكر مراد عضو باشد همين حكم دارد و اكر مراد سردار و مهتر باشد بالف و نون جمع كنند چون سران و كردنان يعنى سروران و صاحب قدرتان كفتار [ در پارسى بعضى الفاظ بمعنى اضداد باشد ] در پارسى بعضى الفاظ بمعنى اضداد باشد چون پسوختن ؟ ؟ ؟ بمعنى برآوردن و فروبردن و هر صيغهء كه از اين مشتق شود چون سوزد سوزيد و فراز بمعنى بستن و كشودن و كاهى يك لفظ مفرد و جمع هر دو آيد چون مردم امير خسرو كفته نشايد هيچ مردم خفته در كار * كه در پايان پشيمانى دهد بار و بر تقدير افراد آن جمع مردمان بود و كاه باشد كه براى شخص واحد براى تعظيم جمع آورند چون شما كفتيد و فرموديد و مار بزرك را اژدرها كويند جهة جثّه عظيم كفتار [ چون در كلمه با و نون مقارن شوند ] چون در كلمه با و نون مقارن شوند با را بر نون مقدم بايد خواند نه مؤخر چون بنمايند و بشكافند چرا كه با زايده است و حرف زايد در ميان كلمه درست نيست كفتار [ عدم معنى براى برخى كلمات به صورت علىحده ] همچنانكه در عربى بعضى كلمات براى اتباع مىآيند و علىحده معنى ندارد چون حسن بسن همچنين در فارسى سيب و تيب بمعنى سركشته و حيران و داس و دلوس بمعنى سفله و دون و ترت و مرت و تارومار كه تال و مال نيز كويند بمعنى پريشان ليكن فرق آنست كه در عربى واو عطف آيد و در فارسى بواو عطف همچنانكه در عربى متصرف و جامد مىباشد در فارسى نيز جامد و منصرف چون نماز و فكار و امثال آنكه نمىتوان كفت مىنمازد و نمازيد و فكار و فكاريد و منصرف چون شتافت و شكافت و نواخت كه مىتوان كفت كه مىشتابد و مىشكافد و مىنوازد علامت امتياز آنكه هر صيغه كه مصدرش بانضمام شدن و كردن مىآمد جامد است چون نماز كردن و فكار كردن و نمازيدن و فكاريدن نيامده و هر صيغه كه مصدرش بىانضمام لفظ كردن و شدن از اصل صيغه مىآيد منصرف است چون شكافتن و شتافتن و نواختن كفتار [ شش صيغه در كلام فارسى مقرّر شده ] چهارده صيغه ماضى و مضارع كه نزد عرب متداول است شش صيغه در كلام فارسى مقرّر شده بدين نمط كه شش صيغهء مؤنث غايب و حاضر بالتمام ترك شده و از شش صيغه مذكر غايب و حاضر و دو صيغه تثنيه ترك شده چه در پارسى هرچه از واحد زياده است در اعداد جمع باشد چنان كه دوازده صيغه مذكر و مؤنث به چهار اختصاص يافته و دو صيغهء متكلّم واحد مع الغير بجاى خود مانده و آوردن حروف تهجى از سى و دو و بيست و چهار و آوردن چهارده صيغه بشش دليلى روشن است بر ايجاز و اختصار اين زبان و مصداق خير الكلام ما قلّ و دلّ در شان اين زبان وارد است آرايش نهم از فرهنك انجمنآرا در آئين شناختن مصدر و علامت آن و بيان اسم مصدر و حروفى كه دلالت بر معنى مصدر نمايد و بيان تصريفات ماضى و مضارع